كنترل ايميل و پيامك از منظر حقوقي


در چند روز اخير سخن از كنترل نامه هاي الكترونيكي و پيامك براي مقابله با برخي از جرايم شده كه اين اظهارنظر واكنش هاي مختلفي را به دنبال داشته است.اما قانون در اين باره چه مي گويد:

قانون جرايم رايانه اي :

براي بررسي نگاه  قانون به پست الكترونيك (ايميل) و پيامك (اس ام اس) ، بحث را از ماده48 قانون جرايم راسانه اي مصوب خرداد 88 آغاز مي كنيم. بر اساس اين ماده قانوني ، شنود محتوايي در حال انتقال ارتباطات غير عمومي در سامانه هاي رايانه اي مطابق مقررات راجع به شنود  مكالمات تلفني خواهد بود. تبصره اين ماده هم مقرر كرده است كه دسترسي به محتواي غير عمومي ذخيره شده نظير پست الكترونيك و پيامك در حكم شنود و مستلزم رعايت مقررات مربوطه است. در ماده 34  قانون جرايم رايانه اي نيز در رابطه با حفظ داده هاي رايانه اي ذخيره شده كه براي تحقيق يا دادرسي لازم باشد ،‌تاكيد شده است كه مقام قضايي مي تواند دستور حفاظت از آنها را براي اشخاصي كه به نحوي تحت كنترل قرار دارند صادر كند.
در شرايط فوري نظير آسيب ديدن با تغيير و يا از بين رفتن داده ها ،‌ضابطان قضايي مي توانند راسا دستور حفاظت را صادر كنند و ظرف 24 ساعت نيز مراتب را به مقام قضايي اطلاع دهند. در ماده 36 همين قانون ،‌تفتيش در سامانه رايانه اي و مخابراتي ممنوع شده است. مگر به دستور قضايي در صورتي كه ظن قوي به كشف جرم يا شناسايي متهم يا ادله ي جرم وجود داشته باشد.

قانون آيين دادرسي كيفري:

در ماده 104 قانون آيين دادرسي كيفري مصوب 78 نيز كنترل تلفن افراد ممنوع اعلام شده است ، مگر اينكه مخل امنيت كشور باشد و يا براي احقاق حقوق افراد باشد كه به نظر قاضي ضروري تشخيص داده شود. مروري بر اين چند ماده به صراحت آشكار مي سازد كه شنود مكالمات تلفني ،‌پيامك ها و پست الكترونيك نيازمند ابلاغ قضايي است و در شرايط فوري نيز ظابطان ملزم به رعايت قانون شده اند.
علاوه بر تفتيش در پيامك ها و پست الكترونيك در شرايط عادي ممنوع اعلام شده است. اشاره روشن تر و جالبتر قانون اما در ماده 35 آيين نامه قانون شوراي حل اختلاف مصوب87 آمده است. اين ماده بيان داشته است كه ابلاغ اوراق قضايي به شاكي ،‌متهم ،‌خواهان و يا خوانده يا وكلاي طرفين مي تواند از طرق نامه الكترونيكي ، تماس تلفني و يا ارسال پيام كوتاه باشد. پس قانونگذار به روشني در اين ماده ، پيمامك و پست الكترونيك را به عنوان حريم خصوصي به رسميت شناخته است كه چنين امكاني را فراهم كرده است.
همچنين تهيه كنندگان پيشنويس لايحه آيين دادرسي كيفري در موارد متعدد مقرر نموده اند كه كنترل ارتباط مخابراتي افراد ممنوع است ،‌مگر در مواردي كه به امنيت داخلي و خارجي كشور مربوط باشد و در اين صورت بايد با رعايت مراتب قانوني گفته شده صورت گيرد.

ورود به حريم خصوصي ، نيازمند مجوز قضايي :

در مجموع برآيند نگاه قانوني موجود كه ضمانت اجرايي آن نيز ماده 582قانون مجازات اسلامي است ، نشان مي دهد كه پست الكترونيك و پيامك به عنوان حريم خصوصي به رسميت شناخته شده است و ورود به اين حريم مستلزم رعايت كامل مواد قانوني و ابلاغ قضايي است. در شرايطي كه از سوي مقامات قضايي دستور ابلاغ نشده است،‌بعيد به نظر مي رسد اعلام عمومي و علني كنترل اين دو حريم خصوصي مطابق قانون يا حتي مصلحت عمومي باشد.

منبع : ضميمه ي حقوق روزنامه همشهري مورخ 5 بهمن 1388 ،‌صفحه ي 6

پي نوشت 1 : حالا جداي از اينكه همه ي مواد كه بصورت صريح اشاره به اين داره كه آقا جان حريم شخصيه همه ي اين جور چيزا ،‌ اين مواد رو بنا بر اينكه به طور كلي اين كلمه ي پرايوسي در فرهنگ ما تعريف نشده روش اصراري هم  نمي كنيم ، اما بعد از اين چند سالي كه ما اين ور و اوونور كتاب ورق زديم ،‌نفهميديم فرمانده ي نيروي انتظامي همون سخنگوي قوه قضايي محسوب ميشه؟ يا اصلا اين ارگان در كنار قوه مقننه هر از چند گاهي يه قانوني هم تصويب ميكنه ؟!‌
پي نوشت 2 : توصيه ي اكيد دارم آهنگ ميني بوس سبز  از آلبوم عشق سرعت كيوسك رو در هنگام خوندن اين مطلب گوش كنين.





عكس ها و روايت ها

نمي دونم چند درصد شما با من موافق هستين كه نفوذ عكس ها از هر نوع گزارش تصويري ديگه اي حالا نمي گم گوياتر ،‌اما خيلي عميق تره؟
 هميشه قسمت عمده اي از حافظه ي كامپيوتر يا گوشي ام رو عكس هايي با موضوعات يا زاوياهاي ديد مختلف تشكيل دادن ،‌ همينطور باعث شده كه علاقه ي خاصي خودم به عكاسي پيدا كنم. واسه همين هميشه وبلاگ هايي كه نويسنده هاش با سليقه ي خاصي در ارتباط با موضوع نوشته شون عكس هايي كار مي كنن برام جذابيت بيشتري داشته و كشش من رو واسه خوندن اوون مطلب بيشتر كرده.
 اينطور شد كه تصميم گرفتم هر چند وقت يه بار شما رو شريك اين تصوير گردي ها كنم. امروز مي خوام با يكي از بخش هاي مورد علاقه ي خودم توي روزنامه ي اعتماد شروع كنم كه گزارش هاي تصويري روز رو با يه توضيحاتي در كنارش از خبرگزاري هاي مختلف جهان تقريبا هر روز چاپ ميكنه.


نام هائيتي بيشتر از 10 روز است که سر زبان ها است. زلزله مرگبار و اتفاقات بعد از آن کار خودش را کرده است؛ زلزله يي که تمام زيرساخت هاي شهر را نابود کرده و معضلي به نام بي سر و ساماني و گرسنگي به وجود آورده است. در عکس سمت چپ مي بينيد شهروندان تايلندي چگونه براي مردم گرسنه و زلزله زده هائيتي کمک جمع مي کنند. فيل ها نماد تايلند هستند. آنها با علامت صليب سرخ جهاني از مردم غذاها و پول هايشان را دريافت مي کنند.عکس؛ خبرگزاري رويترز



اين اوضاع پاکستان امروز است. جوانان و نوجوانان اسلام آبادي براي دريافت شيريني ها و کيک هاي خيريه از سر و کول هم بالا مي روند، اين عکس با عکس هايي که اين روزها از هائيتي منتشر مي شود، فرقي ندارد. پاکستان براي ناآرامي و بي سر و ساماني محتاج زلزله نيست. اوضاع سياسي بي ثبات اين کشور شرايط را براي بحران و از هم گسيختگي اقتصادي و سياسي آماده کرده است. جالب اينکه پاکستان با اين شرايط ميزبان آوارگان افغان هم هست.عکس؛ خبرگزاري فرانسه


شمال انگليس، باغ وحش چستر. کرک ديک ديک بچه آنتلوپي (گونه يي از بزهاي وحشي) است که به محض تولد، مادرش او را نپذيرفته است. هانس کريستين اندرسن در داستان هايش از جوجه اردک زشت گفته بود؛ از جوجه غازي که شبيه جوجه اردک ها نبود و توسط مادرش پس زده شده بود...اما کرک ديک ديک به خاطر شبيه نبودن به ديگر نوزادان و زشت بودن از سوي مادرش پس زده نشده، مشکل چيز ديگري است. اين نوزاد آنتلوپ به خاطر تولد در باغ وحش و بسته بودن محيط و رفت و آمد انسان ها در آن و ترس مادرش پذيرفته نشده است. ديک ديک تنها از دست اين آقا غذا مي گيرد و او را مي شناسد. او در اصطلاح جانورشناسان و مربيان حيوانات دستي شده است. عکس را خبرگزاري رويترز روي خروجي اش گذاشته است.


بلاروس، شمال غرب مينسک (پايتخت). ارتش اين کشور براي محافظت از مرزها از سگ ها کمک مي گيرد. سگ ها در کنار اين سربازان آموزش مي بينند و زبان و رفتارهاي نظامي را ياد مي گيرند. انجمن هاي فعال در زمينه حفظ حقوق حيوانات دل خوشي از ديدن اين تصاوير ندارند. آنها معتقدند حيوانات بايد آزادانه در طبيعت زندگي کنند و نبايد در قيد و بند زندگي با انسان ها قرار بگيرند. اين عکس را خبرگزاري فرانسه منتشر کرده است.


اين عكس حتماً فرياد فعالان انجمن هاي رعايت حقوق حيوانات را بلند خواهد کرد. اينجا ايرلند شمالي است. ساکنان دهکده کارنلو از طريق شکار حيوانات تغذيه و امرار معاش مي کنند. شکارچي خرگوش و اردک و قرقاول را پيش از پر کندن روي طناب خشک کردن لباس ها آويزان کرده تا براي پر کندن و فريز کردن آماده شوند. نويسنده شرح عکس از غيرقانوني بودن اين شکارها چيزي نگفته است. براي آنکه خشم انجمن هاي حفظ حقوق حيوانات فروکش کند، بايد بگويم شکارها با پروانه و جواز انجام شده و قانوني است. عکس مربوط است به خبرگزاري رويترز.



دوباره ها دوباره ها

داشتم نگاهي به پست قبلي مي انداختم ديدم بازم اگه قرار باشه حرفي واسه شروع داشته باشم جريان همون پست قبلي بايد يه جورايي تكرار بشه. زمان نسبتاَ طولاني ميشه كه بنا به هزار و يك بهانه بازم اينجا مدتي رو مسكوت موند، كه خب مهمترين دليلش رو مي تونم امتحانات وحشتناك به معناي وسيع كلمه كه چيزي شبيه زلزله ي هايئتي رو در روح و روان و جسم ما رقم زد كه بيا و ببين نام ببرم. جوري كه شايد همون تعداد نيروي كمكي از سراسر جهان لازم باشه كه بخوان اين گند بنده رو كه رئيس جمهور محبوب هم در قريب به 5 سال اخير نزدن رو راست و ريست كنه. خب تقصير من نبود كه!‌ بنده 19 واحد رو در 5 روز پاس كردم!!! و 5 واحد اوون رو فقط در يك روز! كي جاي من باشه نمي بره؟؟! اتفاقا با همكلاسي ها بحث همين بود كه با گذشت دو سه روز از امتحانات هنوز هيچكدوم به حالت عادي بر نگشتيم. اوونم با چه اساتيد نازي!‌ آخه طرف از يه سر فصل 3 جلدي ، مبسوط عارض باشم خدمتتون 2 جلدش رو تدريس كرده باشه و انقدر هم كلفت باشه كه عهدي نتونه بگه بابا انصافت رو شكر! اوونم توي اين وضعيت مسلسلي امتحانات. همين ميشه كه طبع شعر بالا مي زنه توي اين جماعت همه ته برگه التماس دعا نويس ! خب مي گن اين فوران و قل قل احساسات در شرايط سخت و دشوار ميزنه بالا ديگه.

مصداق دانشجويان و مدير گروه! حالا هي جولون بده

ليست دروس ترم بعد رو الآن چك كردم ديدم دوباره همون آش و همون كاسه! حالا قرار شده با زبون خوش بريم سراغ مدير گروه عزيز ،‌اگر مقبول افتاد كه فبهلمراد ، اگر نه اين جماعت موجي شده در طول اين دوران سهمگين ديگه تكليفي مي زارن كف دستش كه قبلا مديران گروه سابق تجربه كردن ،‌بابا جان خبر نداري برو بپرس ،‌عيب نداره كه! بالاخره همين جماعت قراره پس فردا  وكيل بشن حق چهار تا مظلوم (‌شما بخونيد قاتل ،‌جاني ،‌هركي بيشتر پول بده )‌ رو از چنگال عدالت بيرون بكشن ديگه ،‌اوونوقت اگه توي حال خودشون بمونن كه ديگه هيچي!





متروكه ي دلپذير

خب الآن بيشتر از يك ماهه كه اينجا چيزي ننوشتم.
مي تونم بگم اتفاقات زيبادي افتادن كه دلم مي خواست بيام اينجا و ازشون چيزي ازشون  بنويسم كه لااقل به حافظه ي وبلاگي ام بسپرمشون. بعضي هاشون چه بهتر كه فراموش بشن ، خيلي هاي ديگه يه تجربه ساختن برام كه ياد آوري اش مثه مرور درس هاي قديميه.
 
راستي جالبه كه اينجا عهدي نيومده بگه خرت به چند من! يه جورايي خوبه ... راز آلودي و محرمانه بودن اين دفتر حفظ مي شه ، ‌گرچه من اينجا هم واسه مخاطب يا مخاطبين خاصي هم نمي نويسم ، پس خيلي هم فرقي نداره كه كسي به اين كلبه ي متروك ما كه دو ماهي خاك مي خورد سري نزده.  اينجوري كه كسي هم نمي خونه منم احساس راحتي بيشتري دارم ، شايد اگه كسي مي اوومد و مي خوند به نوشته هام جهت خاصي داده مي شد كه اين خب مي تونيم بگيم هم خوبه و گاهي باعث پيشرفت مي شه،‌اما از طرف ديگه نمي خوام يه سري خود سانسوري رو با اين جريانات واسه خودم بيشتر كنم. منكر اين نيستم كه واقعا اينجا همه چيز رو گفتم... شايد از ترس اينكه شايد يه روزي كسي بخوندش و يه مدل كج كجي بهم نگاه كنه احياناً. يه احتمال ديگه مي شه داد اينه كه مثه بلاگ خوندناي خود من اينجام گاهي مهموناي نا مرئي داشته... من خودم هميشه عادت به اين داشتم كه تعداد زيادي بلاگ رو هميشه يا اتفاقي مي خونمشون اما عموماً نظر يا كامنتي نمي زارم. اگر اينجوريه كه خب حقمه و بازخورد سال هاي سال سرك كشيدن و ساكت عبور كردنم بوده ،‌اين احتمال البته توي اين سرويس بلاگ نويس كه انقدر نو پا و جديده خيلي بعيد به نظر مي رسه.

بايد توي يرنامه هام بزارم كه هر از چندي بيام اينجا و چيزكي بنويسم و پستي سياه كنم. يه جورايي احساس خوبي پيدا مي كنم. مثه حسي كه الآن از شنيدن آهنگ امير مولايي موقع نوشتن اين پست بهم ميده ، آهنگ اصرارش...



اصرار توي يه برهه اي از زندگي من درس بزرگي بهم داد كه فراموشم نمي شه. احساس مي كردم واسه چيزي كه مي خوام بايد تلاش كنم ،‌تا بعد تر دلم از اين نسوزه كه شايد بايد كاري مي كردم ،‌بائس اينجوري مي شد... به هر دري بايد مي زدم تا حسرتي از اوون روزا نمونه تو دلم اگه يه وقت به اوون هدفم نرسم ، كه نرسيدم. هرچند كه شايد تاثير زيادي توي زندگي كسي ديگه داشتم كه از اين جهت خوب بود. اما اگه اصرار و پا فشاري كمتر بود اگه گاهي به بعضي افراد زمان بدي بهتر جواب مي گيري. من اوون روزا بيشتر ترانه ي افشين يدالهي با اجراي احسان ٍ ايرج اينا توي ذهنم بود با اين مضمون : مي دونم عشق تو تاخير داره   ولي اصرار من تاثير داره... اما خب بعضي ها احتياج به فضا دارن! نياز به زمان دارن. كه به يه نتيجه هايي برسن ،‌حتي اگه تو صبح تا غروب به گوششون بخوني ، تا خودشون تجربه نكنن به اووني كه شما مي گين نمي رسن.





روح فراري


يه روز ديگه هم گذشت. پرونده هاي امروز از درگيري و فحاشي داشت تا شكايت دختر از پدرش و انداختن پدر به زندان. تا پدر بي رحمي كه به فجيح ترين شكل دختر خودش رو شكنجه داده بود. چيزايي كه گاهي حتي وقتي لا به لاي  تيكه هاي روزنامه و صفحه ي حوادث مي خوني روحت رو آزار مي ده. خدا شاهده وقتي مي خوندمش دستام مي لرزيد بي اختيار. اين ها چيزيايي نيستن كه عادي بشن!‌ نمي شه به اين چيزا عادت كرد. اينكه پدري نذاره دختر بچه اش كه سوم دبستان ِ بره مدرسه ،‌از ترس اينكه مبادا فرار كنه. يا اينكه تنش رو با سيخ داغ كنه و تنش با آب جوش بسوزه قابل تصور نيست كه از يك انسان اونم در حق اولادش روا كنه. اين اورژانس هاي اجتماعي 123 به داده بچه رسيده بودن و نجاتش داده بودن . همين پدر ابراز ندامت مي كرد و حتي   مي گفت از اين كه بچه اش رو نديده دلش براش تنگ شده . واسه تاءديب بوده كه اينطور كرده و خيرش رو مي خواسته. مي گفت معتاد بوده و اشتباه كرده. امروز بازم ياد يكي از دوستام افتادم وقتي ماجراي پرونده ي دختر جوني رو خوندم كه اتفاقا هم محل خود شون هم بود و سرنوشتش مثله اوون. بغض دختر كه ظاهرا هم خيلي معصوم مي اوومد چيزي بود كه ما فقط  قسمت كوچكي از بزهي رو ديديم كه بر حقش روا شده بود. عقده ي نبود سايه ي پدر فقط به لحاظ معنوي اش ،‌جنگيدن با اين جنگل تشنه ي انسان . حتي زندگي و سرنوشت آينده اش... فكر كردن به اين چيزا اونم وقتي كه مي بيني كاري از دستت بر نمي آد....

پرونده هاي امروز همه اش مي تونست اتفاق نيوفته!‌ به حرفم نخندين كه آدميزاده و اگه از 2 دقيقه بعدش خبر داشته باشه خيلي كارا نمي كنه. منظورم اين نيست. ببينيد بعضي از جرم ها جدا از اجبار و اكراه و تهديدي كه پشتش هست محكوم به صورت پذيرفتن هستن كه باز هم بحثه اوونها هم جداست اما من از يه جور كلمه ي كليشه اي حرف مي زنم كه گاهي از روي شكم سيري تعبير مي شه و مي گيم والا تو هم دلت خوشه ها...! از درد مرم بي خبري! منم چون اين درد رو ديدم مي خوام از "فرهنگ سازي" حرف بزنم. منم واسه همين مي گم  نسل آينده  نبايد مثل ما زندگي كنه يعني استحقاق ما حتما بهتر از اين بوده ، بهتون قول مي دم. اين فرهنگ سازي مجموعه اي بهم پيوسته و زنجيروار از همكاري همه رو مي طليه كه توي دراز مدت فقط جواب مي ده و يه عزم مي طلبه كه الان بهش فكر كردن تقريبا غير ممكنه. اما اين همون چيزيه كه توي كشورهاي ديگه حالا به اسم حقوق شهروندي يا هر چيزه ديگه شناخته مي شه. دين و ايمون درست درمون هم داشته باشي بابا به خدا پيامبر و امام هم هرچي گفته همينا بوده!‌            كه چي؟‌ كه اول از خنه ي خودت شروع كن. ما اين روزا حتي كنار خانواده ي خودمونم نمي تونيم زندگي كنيم چه برسه با         هفت پشت غريبه.

فكر كنم معلوم باشه كه چقدر شاكي ام امروز! مي دوني داستان چيه آخه؟

اگه طرف دزده و قاچاقچي هرچند كه قبول دارم كه اوونم اينجوري به دنيا نيومده و هزار دليل داره كه چي شده اينجوري شده. اما من به شخصه باهاشون همزاد پنداريم خيلي پايينه. با اينكه دلم براشون مي سوزه و مي دونم كه چه بسا اگه منم توي شرايط اونها باشم كي ميگه كاراي بدتر نمي كردم؟ امروز اگه خيلي بهم ريختم از اين بود كه مشكلات با اينكه خيلي بزرگ بودن انقدر لا به لاي روز مره گم شده بودن كه پيدا نبود كه داره زندگي يه آدمه كه تباه مي شه. مگه يه انسان چند بار بدنيا مي آد؟

خيلي از اين تقصير هم از خود ماهاست. انقدر عدل الهي رو زير سوال نبرين كه واي اگه آخرتي نباشه و الخ.

كلي حرفم دارم. يه سر  پر از سوال و يه عالمه قاطي پاتي و ديونه.

وكلا و دكتر ها و اين قشر معمولا امين مردم هستن. من كه راز كسي رو فاش نمي كنم؟

ماشاا... انقدر مصداق از اين جرائم هست كه خيالم از بابت امانت دايم جمع باشه ديگه؟‌ نه؟





تجربه

پله هاي تو در تو و خاكستري صداي كشيده شدن زنجير دست و پاي زنداني ها روي موزاييگ خاكستري دادگستري. چهره ها و قيافه هاي خيلي معمولي مثل همه ي همين مردم شهرمون ...

امروز هم براي چند روز كارورزي و تحقيق!! رفتم دادگستري... انگار توي پست قبلي خودم رو چشم زدم!‌ چون امروز تا دلتون بخواد پله بالا و پايين رفتم.  عنوان نامه ام مشكل داشت و بازم همون مراحل سابق رو برگشتم دانشگاه و تكرار كردم. بازم برگشتم دادگستري و طبقه ي چهارم مسئول آموزش فرستادم دفتر معاونت قضايي امضاي اونجا رو گرفتم و بازم رفتم آموزش و اونجا تاييد كرد و معرفي كرد حفاظت اطلاعات... روند تكراري اينجور جاها با روانشناسي هاي مثل هم!‌ اينكه يه نگاه به من كرد و اوون دو نفر ديگه كه ورودي 85 ِ! نمي دونم داستان چي بود. اما منو بيرون نگه داشت و بعد صدام كرد كه فرم هاي معمول اينجور جاها رو كه مشخصات نسبتا كاملي رو ازت مي گيرن رو پر كنم! اوونجا كه نشسته بودم براي تكميل فرم حرف ها جالب بود! شايدم به در مي گفتن كه ديوار بشنوه، من يه پيراهن آستين بلند پوشيده بودم و شلوار لي! و بحث راجع به اين بود كه طرف با آستين كوتاه مياد و شلوار لي!‌  تصور اينكه همچين شغلي روزي داشته باشم واسم مثه كابوس مي مونه. كي مي خواد اين دشمني ديرينه كنار گذاشته بشه نمي دونم. يه جورايي هواي اوايل دهه ي شصت رو استشمام كردم براي لحظاتي. به طور كلي بروكراسي خسته كننده اي نبود. تنوعش زياد بود. قراره براي شنبه برم تا آقايون بنده رو ببينن و تاييد بفرماين تا ان شاا... مشغول بشيم. بعد از اين ما جرا ها كه حدوداٌ تا ظهر طول كشيد يه سري به باباي امين زدم. ايشون كه از مكه تشريف آورده بودن زيارت قبول نگفته بودم. علارغم اينكه چه دانشگاه چه خود ِ دادگستري كسي برخورد بدي باهام نداشت و همه كاملا باهام همكاري كردن ،‌اما اين اولين لبخندي بود كه از صبح اوون روز ديدم. دادگاهي كه تموم شده بودش  جريان يه داستان قديمي بود. البته با ورژن امروزي تر. از قديم نديما ، رقباي عشقي هميشه به جون هم مي افتادن و اين داستان اصلا تكراري نيست. اين جريانات غريزي كه من قبول ندارم كه قديما بدون اعمال نفوذي از جانب جنس لطيف نسوان صورت مي گرفته به هر صورت انقدري دخيل نبودن ، نهايت گوشه چشمي و خم ابورويي و ناز و كرشمه اي! هرچند كه خود موضوع دعوا واقع شدن نمي تونه گناهي رو از اين بابت اثبات كنه از نظر من! آدم بايد خودش عاقل باشه. اما اونچه كه امروز تر كرده بود جريان اين پرونده رو اين بود كه دختر خانم سير موني لازم رو جهت تعدد زوجات بي افي خودش نداشته. از قرار هم دو نفر از اين رقباي عشقي سخت به جون هم افتادن و يكي ديگري رو به شدت نوازش كرده و به عبارت ديگه لت و پاريشن به قصد موت صورت گرفته بود. يكي ديگه هم پير مردي بود كه سر همين جر و بحث هاي ساده ي رانندگي كتك مبسوطي رو دوست عزيز شاپور نامي مبذول به ايشون داشته بودن  كه بيني بنده خدا شكسته بود و ساير ماجرا...

حالا اصلا شرح ماوقع اتفاق آنچناني نيست . هميشه مي تونه خيلي بدتر از اين ها هم باشه. چيزي كه هست و قابل توجه بود براي من. اين بود علاوه بر اينكه همه ي اين آدم ها خيلي معمولي تر و روزمره تر از همه ي آدمايي هستن كه باهاشون طي روز برخورد داريم ، اينه كه وقتي تصورش رو مي كردم مي ديدم من هم مي تونستم توي اوون لحظه جاي اين آدم باشم. اگه منم خريتم  يكم ديگه مي زد بالا ! يا طرفم مخملي گوشاش بيشتر مي شد. فرقي نمي كرد. اونها هم كه روبروي من توي دادگاه نشسته بودن نه شاخ داشتن  نه دم.

وسط هاي ماراتن پله به آسانسور ازاين اتاق به اوونور،  قسمت روحيه بخش امروز زيارت دوستان همكلاسي بود.  هركدون كه اسمم رو صدا مي كردن و من بر مي گشتم يه كم از اوون بغض قربتم كاسته مي شد و چند لحظه اي مي ايستادم و اتفاقاٌ راهنمايي هاي خوبي هم شدم كه از همين جا مراتب سپاسگذاري خويش را خدمت دوستان تقديم مي دارم!!!  ماشاا.. دادگستري يه شعبه هم توي دانشكده ي ما داره انگار واسه ارتقاي درجه ي علمي كاركنان!





انعكاس



اين دورغ است كه تلخ است نه حقيقت!

حقيقت آنقدر شيرين است كه درك قسمت كوچكي از آن هم گلويت مي زند، آنقدر نيشدار و گزنده كه آرزوي عدم مي كني گاهي فقط ، كه كاش آن زمان و آن مكان تقدير روياهاي صادقانه ات نبودند.

شايد فقط زمان زخم ژرفي را مرحم باشد كه كه خنجرش را دنياي كوچك خودت به دستت داده بود.

دار مكافات آنقدر سريع برپا مي مي شود و قاضي زمانه آنقدر خوب مي داند كه حكم را دست چنان روزگار بي رحمي بسپارد كه هنوز آه غمگين و سرد مظلوم ياراي آن دارد كه وقتي به صورتت مي خورد... مي داني كه كي و كجا چه كرده اي تا امروز نسيم محسوس تلافي كه به صورتت مي خورد فقط برداشتي باشد كه از مزرعه ي كاشته هاي خودت عبور كرده و بس





آغاز

ميز جلوم

يه شب شبيه شب هاي ديگه است. خيلي معمولي تر از اونچه كه بخواي راجع به اوون نظري داد از اين لحاظ كه توصيف خاصي از محيط نمي تونم داشته باشم. من اينجا نشستم و دارم اولين پست وبلاگي رو تايپ مي كنم كه وقتي ديدم پرشين گيگ همچين سيستمي رو راه اندازي كرده ، ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و  همچين هوس كردم بازم يه بلاگي بزنم. ميز جلوم شلوغ پلوغه! صداي آهنگ گوگوش مي آد از اسپيكر هاي كامي : توي يه دنياي ديگه دستااااااي همو بگيريم! شايد اوونجا توي دلها! درد بيزاري نباشه....

لوگوي خسروان نامه بلاگفا
سال ها قبل بود وقتي من اولين بلاگم رو ايجاد كردم. اوون روزا هنوز سرويس هاي ايراني وبلاگ نويسي نبود هنوز كه بخواد همچين امكاناتي رو در اختيار فارسي زبون ها قرار بده باطبع زبان فارسي هم محجور واقع شده بود و كساني كه به فارسي تايپ مي كردن توي جاهايي مثه بلاگر و اين ها ، با مشكلاتي رو برو بودن. كم كم پرشين بلاگ اوومد و وضع بهتر از قبل شد اما خب سرعت خيلي پايين بود. اوون روزا جامعه ي كسايي كه وبلاگ داشتن خب خيلي محدود بود و نمي تونستي مثلا توي مدرسه از پستي كه ديشب گذاشتي خيلي راحت و بدون پيش زمينه حرف بزني! چون نياز به كلي مقدمه چيني و توضيح بود كه تازه در جريان قضايا ديگران رو قرار بدي.مثه حالا نيود كه انگار داري از يه مسئله فوق خز حرف ميزني! خب نمي شد خرده هم گرفت. به هر صورت منم بخاطر محل كار مادرم بود كه مي تونستم همچين دسترسي داشته باشم به اين دنياي شگفت انگيز مجازي. پي سي خونه يه 486 بود كه حتي ويندوز هم روش نصب نمي شد.
 آخرين بلاگي كه داشتم كه اين اواخر فقط بود كه باشه ،‌هرچند كه صد البته خيلي هم دوسش داشتم توي بلاگفا بود و هست. همه ي اين سال هاي نوشتن روي  پهنه ي وسيع و چسبناك اين دنياي تو در توي مجازي وبلاگ هايي بودن كه براي شخص خاصي نوشته بشن يا حتي دنبال خواننده باشيم براش وقتي وبلاگ گروهي داشتيم تا كل كل بازديد ها و نظرات بالا بره وبلاگ هايي بودن واسه نوشتن سرف! فقط چون بنويسي حتي واسه اينكه كسي هم نخوندش. به هر حال اينجا فكر مي كنم جاي خوبي باشه!‌حتما جاي خوبي خواهد بود.
براي موضوعش فكر خاصي نكردم. چيزي كه خاطرم اوومد فقط اين بود كه هر از گاهي از پست هاي وبلاگ هاي سابق چيزايي اينجا بزارم.

فردا قراره برم نامه ي كار آموزي رو از دانشگاه بگيرم پري روز تحويل اداره پژوهش دانشگاه دادم. فكر مي كردم دوندگيش خيلي بيشتر از ايني باشه كه انقدر زود پيش رفت خدا رو شكر. تايپ و امضاهاش رو كه توي خود دانشكده انجام دادم و پاراف شد. بعدشم كه تحويل اينجا دادم. گفتم الآن يه مضا هم اينجا ميره زيرش و والسلام! رئيس دفتره كه بهم گفت پس فردا آمادس يهو همين جوري نگاش كردم و گفتم با يه حالت تكرار... كه پسسسس فردا! باشه ! ممنون.
حالا فردا برم و بگيرمش و برم با امين براي اولين روزه كار آموزي دادگاه! ‌امين نبود بايد با يك چهره ي التماس ناك  در به در آموزش دادگستري مي شدم. اينم كه حالا قبولمون مي كنن يكي واسه همين حاج امينه خدمونه ،‌هم اينكه استاد ميرشفيعي كه شد رئيس دادگستري كرج سفارش كرد كه اين بچه مچه ها رو قبول كنن!‌ اما خب خيلي قاضي ها بازم راه نمي دن! ميگن حتي بعضي منشي ها و اين ها پرونده كه گم ميشه رو هم مي زارن تقصير اوون جوجه وكيل يا قاضي آينده! اوون وقته كه خر بيار قاقا لي لي تو اين ماه رمضوني بار كن!
توكل به خدا! ببينيم فردا چي پيش مي آد!  چيزي كه مسلمه تجربه ي جديدي خواهد بود برام! يا به اين ايمان مي آرم كه من به درد كار توي دادگستري حالا وكيل يا هرچي نمي خورم و با توجه به روحياتم بايد برم مثلا توي يه دفتر اسناد رسمي مشغول بشم يا اينكه علاقمند شدم ديگه! تا چي پيش بياد!
همچنان صداي اسپكر كه حالا خيلي كمه و شبيه نالس بازم يه آهنگ قديمي از گوگوشه :
آداما از آدما زود سير ميشن....
آدما از عشق هم دلگير مي شن
آدما رو عشقشون پا ميزارن
آدما آدمو تنها مي زارن
منو ديگه نمي خواي خوب مي دونم...

پدر گرامي ميفرماين : " پاشو توي 22 سال زندگيت يه كاره مثبت انجام بده! " : آشغالا رو بزار دمه در!"




گزارش تخلف
بعدی